محمد على مجاهدى

404

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

خور ، شد فرو به مغرب و تابنده اختران * بستند باد شام ، قطار از پى قطار غارتگران كوفه ، ز شاهنشه حجاز * نگذاشتند در يتيمى به گنج بار گردون به در نثارى بزم خديو شام * عقدى به رشته بست ز درهاى شاهوار گنجينه‌هاى گوهر يك دانه ، شد نهان * از حلقه‌هاى سلسله در آهنين حصار آمد به لرزه عرش ز فرياد اهل بيت * در قتلگه چو قافلهء غم فكند بار ناگه فتاده ديد جگر گوشهء رسول * نعشى به خون تپيده ، به ميدان كارزار پس دست حسرت ، آن شرف دودهء بتول * بر سر نهاد و گفت : جزاك اللّه اى رسول ! 13 اين گوهر به خون شده غلتان حسين توست * وين كشتى شكسته ز طوفان حسين توست اين يوسفى كه بر تن خود كرده پيرهن * از تار ، زلف‌هاى پريشان ، حسين توست اين از غبار تيرهء هامون نهفته رو * در پرده آفتاب درخشان ، حسين توست اين خضر تشنه‌كام كه سرچشمهء حيات * بدرود كرده با لب عطشان ، حسين توست اين پيكرى كه كرده نسيمش كفن به بر * از پرنيان ريگ بيابان ، حسين توست اين لالهء شكفته كه زهرا ز داغ او * چون گل نموده چاك گريبان ، حسين توست اين شمع كشته از اثر تندباد جور * كش بىچراغ مانده شبستان ، حسين توست اين شاهباز اوج سعادت ، كه كرده باز * شهپر به سوى عرش ز پيكان ! حسين توست آن گه ز جورِ دور فلك ، با دل غمين * رو در بقيع كرد كه : اى مام بيقرين ! 14 داد آسمان به باد ستم خانمان من * تا از كدام باديه پرسى نشان من ؟ دور از تو ، از تطاول گلچين روزگار * شد آشيان زاغ و زغن ، گلستان من گردون ، به انتقام قتيلان روز بدر * نگذاشت يك ستاره به هفت آسمان من زد آتشى به پردهء ناموس من ، فلك * كآيد هنوز دود وى از استخوان من بى خود درين چمن نكشم ناله‌هاى زار * آن طايرم كه سوخت فلك آشيان من